تنهایی یه عاشق
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری، و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند . و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی . تا به حال نوشته بودم ؟ به گمانم نه ! پس اینبار برایت می نویسم که : دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند . گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند. و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است. به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که : دلتنگت شده ام به همین سادگی ...
همین.
......................................................................................... به رهی ديدم برگ خزان دلدادهء رسوا پژمرده شوی چون من سلام به دوستای عزیزم... دیگه تصمیم گرفتم آپ کنم..زود به زود. متن زیر رو بخونید قشنگه عشق - موفقيت - ثروت زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد. دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن. از آن روزی ک یوسف را برادزها به چاه انداختند.. از آن روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند... آدمیت مرده بود , گرچه آدم زنده بود..!! .........................................................................فریدون مشیری فاصله دخترک تا پيرمرد يک نفر بود، روي نيمکتي چوبي، روبروي يک آبنماي سنگي. پيرمرد از دختر پرسيد - غمگيني؟ - نه. - مطمئني؟ - نه. - چرا گريه مي کني؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نيستم - قبلا اينو به تو گفتن؟ - نه. - ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم. - راست مي گي؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد و به طرف دوستاش دويد، شاد شاد. چند دقيقه بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد، کيفش رو باز کرد، عصاي سفيدش رو بيرون آورد و رفت به خدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نیست همه حرفات پر کذب و پر نیرنگ و فریب عشق من مثل تو و عشق تو بیرنگ که نیست تنم این جاست , همه فکر و خیالم پیش تو تو که آرومی آخه ,در دل تو جنگ که نیست وقتی رفتی , واسه من حتی دلت تنگ نشد خونه ی عشقو شناختن , کار هر سنگ که نیست هوا بد جوری طوفانی بود و آن ژسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند.هر دو لباسهای کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لرزیدند. پسرک پرسید: ببخشین خانم!شما کاغذ باطله دارین؟ کاغذ باطله نداشتم و وظع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی زد و نمی توانستم به آنها کمک کنم. می خواستم یک جوری از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهای کوچک آنها افتاد که توی دمپایی های کوچکشان قرمز شده بود. گفتم:بیاین تو یه فنجون شیر گرم بهتون بدم. آنها را داخل آشپز خانه بردم و کنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیر و کمی نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمی دیدم که دختر کوچولو فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.بعد پرسید: ببخشین خانم!شما پولدارین؟ نگاهی به روکش نخ نمای مبل هایمان انداختم و گفتم: من اوه....نه! دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبکی اش به هم می خوره. آنها در حالی که بسته های کاغذی را جلوی صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند رفتند. فنجان های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینی ها رو داخل آبگوشت ریختم و هم زدم.سیب زمینی,آبگوشت,سقفی بالای سرم,همسرم,یک شغل خوب و دایمی,همه ی اینها به هم می آمدند. صندلی ها را از جلوی بخاری برداشتم و سر جایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم. لکه های کوچک دمپایی را از جلوی بخاری, پاک نکردم. می خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم. ماریون دولن یه سلام خوشگل یه همه ی دوستای گل که خیلی وقته خبری ازشون ندارم... امیدوارم حال همه خوب باشه.. خلاصه....کنکور رو دادیم رفت..... جوابشم تقریبا اومد..... از همین الان شروع دوباره ی منه صدای تو دوباره شروع به کار میکنه...بهتر و قوی تر. راستی نماز و روزه ی همه قبول باشه......... بهم سر بزنید....... منتظرم... سلام یه سلام خوشگل به همه ی شما. امیدوارم حال همه خوب باشه...!! دوستای گلم امروز می تونه خیلی مهم باشه آخه روز تولدمه......................... عجب روزی...!!! عجب احساسی! خلاصه امروزم مثل سالهای قبل میگذره مهم اینه که از امروز به بعد خوب بگذره........ تولدم مبارک چو گل سراپا نشاط و شوری تولدت مبارک، تولدت مبارک از هر خزان و بلایی به دوری تولدت مبارک، تولدت مبارک گل و سنبل من لاله و آلاله من تولدت مبارک، تولدت مبارک گل یاسی ای رخ نوساله من تولدت مبارک، تولدت مبارک گل گلدان من، تویی جان من تولدت مبارک، تولدت مبارک غنچه بهارم، سرو خرامان من تولدت مبارک، تولدت مبارک
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
میخواهمت هنوز ؟؟؟
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید.
تشنگی هم طعم دریا می گرفت
كاش امشب كوچه های منتظر
یك سلام گرم از ما می گرفت
این سكوت تلخ . دنیای من است
كاش دستت . دست دنیا میگرفت
آسمان ابری ترین اندوه را
از دل سنگین شبها می گرفت
پنجره دلتنگ چشمی آشناست
كاش می شد عاشقی پا می گرفت
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
ای برگِ ستمديده پاييزی
آخر تو زگلشن ز چه بگريزی
روزی تو هماغوش گلی بودی
دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق ِ شيدا
گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايی
نی بوی وفايی
جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن
رفت آن گل من از دست
با خار و خسی پيوست
من ماندم و صد خار ستم
وين پيكر بی جان
ای تازه گلِ گلشن
هر برگ تو افتد به رهی
پژمرده و لرزان
![]()
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم .
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
`اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بهار عشقی، پر از سروری تولدت مبارک، تولدت مبارک
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


